سلام
خیلی وقته که از نی نی نازم چیزی ننوشتم
ولی حالا خیلی حرف برای گفتن دارم
۳۰/۶/۸۸ بالاخره به خونه خودمون پشت فروشگاه رفاه اسباب کشی کردیم
۴/۷/۸۸ من و مامانم عازم کربلا شدیم
من مجبور شدم نی نی نازمو بذارم پیش مامان جونش و برم
چون از یک طرف دانشگاه گفته بود بچه ها رو نمی بره
از یک طرف هم خودم می ترسیدم که مریض بشه
آخه جدیدا آنفولانزای خوکی رواج پیدا کرده
خلا صه این که من نی نی نازمو تا دو هفته ندیدم
وقتی می خواستم برم ازش پرسیدم می خوای واست ماشین بیارم
گفت موتور
منم واسش دوتا موتور اوردم
یکی کوچیک یکی بزرگ
چقدر دوسش داشت
الهی قربونش برم
وقتی می خواستم برم پیشش مامان جونش گفته بود
مامانت می خواد بیاد ببرتت
گفته بود
نمی خوام نمی خوام
ولی وقتی دیدم معلوم بود که چقدر خوشحاله
خودمم خیلی دلم براش تنگ شده بود
تو کربلا هر بچه ای می دیدم یاد اون می افتادم
از اون موقع تا حالا همش می خواد بغلم بشه
همه می گن شاید می ترسه دوباره ولش کنی بری
خدا کنه هیچ مادر و فرزندی از هم جدا نشن
+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت
8:5 |