تبليغاتX
نی نی ناز
دیشب متوجه شدم

چشم چپ نی نی نازم

کبود شده

این مهد کودک مثل این کار کار عمدش

کبود کردن چشم چپه بچه هاس

آخه دفعه قبل هم همین اتفاق افتاده بود

امروز صبح وقتی می پرسم چشم بچم چی شده؟

می گن گریه نکرده متوجه نشدیم

من نمی دونم چه جوری باید به اینا حالی کنم که

بابا جون شما باید مواظب باشید که بچه صدمه نبینه

 نه این که مواظب باشید گریه نکنه

خلاصه این که حالا می خوام زنگ بزنم به مدیر مهد

 

+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت 8:31 |
خلاصه این که قرار شد نی نی نازمو بذارم مهد دانشگاه

وقتی رفتم دیدم چقدر آدما آشنا هستن

باورتون نمیشه

همون مهد کودک کذایی

اومده بود و شده بود مهد کودک دانشگاه

اصلا دلم نمی خواست اون جا بذارمش

ولی دیگه مجبور بودم

البته همه چیزو به مدیر مهد گفتم

و اون هم قول داد که این دفعه راضی راضی خواهم بود

این شد که از ۱۸/۷/۸۸ گذاشتمش مهد دانشگاه

 

+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت 8:26 |
بعد از یک ماه که تو اون مهد کودک کذایی بود

دوباره آوردمش مهد خودش

 مدیر مهد ازم خواسته بود ضامنش بشم تا وام بگیره

منم قبول کردم

حالا هر روز بان واسم زنگ می زنه یا اس ام اس و اخطاریه می فرسته

که خانم قسطاشو پرداخت نکرده

همون روز که از کربلا بر می گشتم واسم اس ام اس اومد

منم اعصابم خورد شد

رفتم بانک تا ببینم چکی که بهم داده مشکی نداشته باشه

چک که مشکلی نداشت

وخود طرف هم همون موقع اومد بانک منم کلی باهاش صحبت کردم

تازه طلبکارمون هم شد

که می خواستید ضامنم نشید

گفتم دستم درد نکنه ببخشید

منم دیگه نی نی نازمو نبردم اون مهد کودک

و بهش گفتم دفعه دیگه واسه من نامه یا اس ام اس اومد

 اول چکتو می ذارم به اجرا

بعدش هم می رم بهزیستی ازت شکایت می کنم

چون فکر نمی کنم بهزیستی به شما اجازه داده باشه

 که از مادر بچه ها بخواین ضامنتون بشن

اصلا قیافش دیدنی بود

حالا دیگه نمی دونم چی کار بکنه

 

چون فکر نکنم

+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت 8:15 |
سلام

خیلی وقته که از نی نی نازم چیزی ننوشتم

ولی حالا خیلی حرف برای گفتن دارم

۳۰/۶/۸۸ بالاخره به خونه خودمون پشت فروشگاه رفاه اسباب کشی کردیم

۴/۷/۸۸ من و مامانم عازم کربلا شدیم

من مجبور شدم نی نی نازمو بذارم پیش مامان جونش و برم

چون از یک طرف دانشگاه گفته بود بچه ها رو نمی بره

از یک طرف هم خودم می ترسیدم که مریض بشه

آخه جدیدا آنفولانزای خوکی رواج پیدا کرده

خلا صه این که من نی نی نازمو تا دو هفته ندیدم

وقتی می خواستم برم ازش پرسیدم می خوای واست ماشین بیارم

گفت موتور

منم واسش دوتا موتور اوردم

یکی کوچیک یکی بزرگ

چقدر دوسش داشت

الهی قربونش برم

وقتی می خواستم برم پیشش مامان جونش گفته بود

مامانت می خواد بیاد ببرتت

گفته بود

نمی خوام نمی خوام

ولی وقتی دیدم معلوم بود که چقدر خوشحاله

خودمم خیلی دلم براش تنگ شده بود

تو کربلا هر بچه ای می دیدم یاد اون می افتادم

از اون موقع تا حالا همش می خواد بغلم بشه

همه می گن شاید می ترسه دوباره ولش کنی بری

خدا کنه هیچ مادر و فرزندی از هم جدا نشن

 

+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت 8:5 |
ني ني من
+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه 25 شهریور1388 و ساعت 12:30 |
ني ني ناز

+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه 25 شهریور1388 و ساعت 12:25 |
 

از وقتی بردمش این یکی مهد کودک

نصف شب ساعت یک و نیم بیدار میشه و تا صبح گریه می کنه

نمی دونم چرا؟

پیش خودم گفتم شاید تو مهد ترسش می دن

شب خواب آشفته می بینه

ولی یه کم که فکر کردم دیدم

اگه این طور بود

صبح که می رفتیم مهد باید گریه می کرد

ولی این طور نبود

خیلی دعا کردم

نذر و نیاز کردم

که شنبه۶/۴ که می خوایم بریم مشهد

تو ماشین گریه نکنه

و خدا رو شکر اصلا اذیت نکرد

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه 14 تیر1388 و ساعت 11:4 |
 

الهی بمیرم براش

پنج شنبه ۴/۴/۸۸ که اومدم خونه

دیدم نی نی نازم چشم چپش شده مثل یک بادمجون

مثل این که تو مهدکودک با یکی از بچه ها دعوا کرده بود

هلش داده بودن و خورده بود به تخت

الهی بمیرم براش

اگه یه ذره پائین تر خورده بود حتما کور می شد

خدا رو شکر که به خیر گذشت

ولی تو دلم کلی بد و بیراه به خاله مهساش گفتم

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه 14 تیر1388 و ساعت 10:59 |


Powered By
BLOGFA.COM